بدون عنوان
سلام پسرم ![]()
![]()
اولین سفری که با توبودیم رفتن به ملایر بود. منوبابایی به همراه
عموداودینا وپدربزرگ و مادر بزرگ ۱۰روزی رفتیم ملایرهواخیلی
خوب بود .۴شنبه اول مهر راه افتادیم تاجمعه که برگشتیم .همه جارو
گشتیم همدان غارعلیصدر وتمام باغای دهات بابایی(یونس). خیلی خوش
گذشت با بابایی کلی خرید کردیم از ماست وکشک محلی گرفته تا بزغاله
که همونجا کشتیمش .بعد از ظهر ها می رفتیم مزرعه گردو میکندیم
انگور می چیدیم و......ما هنوز نمیدونستیم که خدا تورو به ما داده برا
همین با خیال راحت تفریح میکردیم (کوهنوردی و.....)
۴شنبه ۱۵مهر خونه خاله جونی دعوت بودیم .خاله طیبه پاگشا کرده
بود .جمعمون جمع بود خاله زهرا اینا هم بودن .فرداش هم رفتیم خونه
مامان جونی .شبش هم رفتیم نمایشگاه سوغات ایران .یه سری خرید
کردیم
من با باباییت ۳روز قهر کردم .حالا بماند سر چی ؟؟؟؟؟؟؟ البته نه از
اون قهر ها چون تاحالا مثل همه دعوا و قهر نکردیم .ما تو قهرم باهم
حرف میزنیم و کارمونو انجام میدیم . دوشنبه ۲۰مهر بی بی چک
گذاشتم و مثبت شد.باورم نمیشد که دارم مامان میشم برا همین جدی
نگرفتم البته بماند که تا آخرشب برنامه گریه زاری داشتم وبابایی که
مونده بود چی کارکنه به مامان جونی زنگ زد تا منو دلداری بده.اونشب
آقا بالا شام خونه ما بود بعد از ظهرش هم با هم رفته بودیم تره بار وبعد
هم داروخانه تا بی بی چک بخریم. من شب بعداز اینکه آقا بره بی بی
چک را گذاشتم .تا اون موقع استرس داشت منو می کشت . فرداش رفتیم
با بابایی دکتر البته دکتر خودم نبود(خانم دکترشریفی).رفتیم دکتر
کاشانی تا یه آزمایش خون بنویسه .دکترآب پاکی رو ریخت رو دستم و
گفت بی بی چک هیچوقت اشتباه نمیگه ولی برا اطمینان آز هم
مینویسم .با بابایی رفتیم بیمارستان آتیه چون شب بود و همه آزمایشگاهها
بسته بود .بیمارستا ن گفت اگه جواب منفی باشه امشب اعلام میشه و در
صورت مثبت بودن فردا .فرداش شهادت بود و تعطیل رفتیم خونه مامان
جونی .فرداش هم با مهندس رفتیم تا کارهای اجرا شده منو بازدیدکنه تا
صورت وضعیتم تایید بشه از ۸ صبح تا ۳ بعداز ظهر.امیر جوووون
مامانی با تو خیلی فعاله .هم سرکار میره و هم سر ساختمان .خاله مریم
بهم میگه: مامان مهندس![]()
![]()
جمعه از خونه مامان جونی برگشتیم ورفتیم شاه عبدالعظیم زیارت بعدش
هم خرید (کاسه سفالی و...)بعدرفتیم فروشگاه کفش وبابایی برام ۲جفت
کفش خوشگل خرید .بعد از ظهر اودیم باهم یه املت مشتی خوردیم .شب
هم خونه عمو داودت دعوت بودیم
شنبه ۲۵/۷/۸۸
صبح رفتم بیمارستان بغل اداره وآز خون دادم وگفتم جوابو اورژانسی
میخوام .۱ساعت بعد رفتم گرفتم وجواب منفی بود از خوشحالی اول به
مامان جونی زنگ زدم وبعد به باباییت .بابایی خیلی ناراحت شد وقتی
بعد از ظهر اومد دنبالم دوباره از داروخانه برام بی بی چک خرید
ودوباره منوپیش خانم دکتر شریفی برد تا دوباره برام آز بنویسه .دکتر
تعجب کرده بود چون آژ با بی بی نمیخورد .فرداش نرفتم آز بدم صبر
کردم تا شرایط عوض بشه .رفتیم باهم فرش خریدیم وشبش رفتیم خونه
آقا.
دوشنبه۲۷/۷/۸۸
صبح رفتم آز خونوتکرار کردم این دفعه مثبت بود ![]()
![]()
من مامان شده بودم ![]()
![]()
بابایی خیلی ذوق کرده
بود.بالاخره بعد از یک قضیه کاملا گانگستری فهمیدیم که تو پا تواین
دنیای عجیب گذاشتی .قدمت مبارک عزیزم


بدون عنوان
